مشکل اصلی مردم در ایران دینداری و دین ستیزی است؟

در مبارزه علیه نظام سرکوبگر جمهوری اسلامی، یک ایده این است که هر کاری مجاز است. به تعبیر دیگر، هدف وسیله را توجیه می کند. مطابق این ایده، چون درگیر نبردی نابرابر هستیم، برای ضربه وارد آوردن به این رژیم، هر کنشی مجاز است. بدین ترتیب، سخن گفتن از اخلاقی بودن هدف و وسایل و روش های رسیدن به هدف، بیهوده و وقت تلف کردن است. جمهوری اسلامی را به هر قیمتی و هر روشی باید سرنگون کرد، حتی با دروغ گویی، تهمت زنی، هتاکی و خشونت.
ماکس وبر از دو نوع عقلانیت سخن گفته است. الف- عقلانیت نظری به معنای تناسب دلیل و مدعا. به هر میزان که مدعا مطرح می سازیم، عقلانیت حکم می کند که به همان میزان دلایل برای موجه سازی آن عرضه بداریم. هرچه مدعا بزرگتر باشد، شواهد و قرائن تثبیت مدعا نیز باید بزرگتر و قوی تر باشد. ب- عقلانیت عملی به معنای تناسب وسایل و روش ها با اهداف. نه تنها اهداف باید اخلاقی باشند، بلکه روش های رسیدن به اهداف نیز باید اخلاقی باشند. مقتضای عقلانیت عملی این است که روش ها و وسایلی برگزیده شود که عامل را به اهداف اش برساند. پرسش این است: آیا دین ستیزی هتاکانه اخلاقاً موجه است؟ فرض کنیم که دین ستیزی هتاکانه اخلاقاً موجه باشد، آیا دین ستیزی هتاکانه موجب سرنگونی جمهوری اسلامی یا تداوم آن می شود؟
تا حدی که من می فهمم، شکاف اجتماعی اصلی ایران، شکاف میان دیکتاتوری و دموکراسی است، اما عده ای می کوشند تا شکاف دینداری و دین ستیزی را به شکاف اصلی اجتماعی ایران مبدل سازند. این کنش چه پیامدهایی دارد؟
یکم- دین (یهودیت، مسیحیت، اسلام، بهائیت...) و دینداری را نمی توان نابود کرد. تاریخ دین ستیزی نشان دهنده عدم موفقیت این پروژه است. به لنینیست ها بنگرید که در عرض ۷۰ سال در روسیه و بلوک شرق سابق به جنگ دین رفتند. دستاورد آنها چه بود؟ در نهایت لنینیسم و بلشویسم شکست خورد، ارتدکس های مسیحی روسیه پیروزمندانه بازگشتند و کلسیاها دوباره رونق گرفت. در جمهوری های مسلمان نشین شوروی سابق نیز مسلمانها به دینداری خود ادامه می دهند. یکی از پیامدهای دین ستیزی لنینیست ها این بود که اسلام این فرصت را نیافت تا در فضایی آزاد نقد شود. به همین دلیل اسلام جمهوری های مسلمان نشین شوروی سابق، یا اسلامی سنتی باقی ماند و یا اسلامی بنیادگرا گردید.
از سوی دیگر، به آمریکا که بزرگترین دموکراسی توسعه یافته جهان است بنگرید. در این کشور که آزادی بیان به رسمیت شناخته می شود و طی چند دهه گذشته همه گونه آثار خداناباورانه و نقد باورهای دینی در آن به وفور انتشار یافته، نه تنها دین نابود نگردیده، بلکه آمریکا دیندارترین جامعه مغرب زمین است. دین متغیر مهمی در عرصه سیاست آمریکاست و همین امر این فرصت را مهیا ساخته که سیاستمداران حرفه ای به استفاده ابزاری از دین بپردازند.
در سال ۱۹۹۹ در یکی از جلسات حزب جمهوری خواه از نامزدهای ریاست جمهوری پرسیده شد: "فیلسوف سیاسی مورد علاقه شما کیست"؟ جرج بوش در پاسخ گفت: "عیسی مسیح، چون عیسی زندگی مرا دگرگون کرد". او مدعی است که عیسی او را از اعتیاد به الکل نجات داده است، اما نجات بخشی از الکلیسم که پیامبر را "فیلسوف سیاسی" نمی سازد. بوش حمله نظامی به عراق را هم فرمان پدرآسمانی قلمداد کرد. جمهوری خواهان تلاش می کنند که اوباما را فردی بی دین معرفی کنند، اوباما نیز مجبور است دینداری خود را برملا سازد. بدین ترتیب با همسر و فرزندانش به کلیسا می رود و آن را به تصویر می کشد تا رأی جامعه مذهبی آمریکا را از دست ندهد. هند نیز به عنوان بزرگترین دموکراسی در حال توسعه جهان، دارای صدها دین و گروه بزرگی از دینداران است.
دوم- با دین ستیزی و اهانت به دین نه تنها نمی توان مردم ایران را علیه رژیم جمهوری اسلامی بسیج کرد، بلکه نتیجه معکوس این کنش این است که حکومت می تواند مردم را علیه دین ستیزان و اهانت کنندگان علیه دین بشوراند. زمامداران جمهوری اسلامی به مردم می گویند: "مخالفان و دشمنان ما افراد و گروه هایی هستند که به اعتقادات شما توهین می کنند و می خواهند باورهای مقدس شما را نابود کنند، اما ما در حال دفاع از باورهای شما هستیم".
احکام فقیهانی چون آیت الله صافی گلپایگانی، آیت الله مکارم شیرازی، آیت الله نوری همدانی، آیت الله جعفر سبحانی، آیت الله علوی گرگانی، آیت الله ملکوتی، آیت الله سید صادق روحانی و... را در همین راستا باید تفسیر کرد. به همین دلیل علی رضا پناهیان گفته است:
"وقتی دشمنان با توجه به برخی جزییات به مقدسات ما حمله می‌کنند و تک‌تک امامان ما را مورد هجمه خاص قرار می‌دهند، این نشان‌ دهنده زبونی آن‌ها است که در مقام هجمه از روش‌های توهین و تمسخر استفاده می‌کنند و این که برای مقابله کردن راه چاره دیگری برای خودشان پیدا نمی‌کنند... بهترین برخورد، برخوردی است که از میان بدنه جامعه، بدنه روشنفکر جامعه، طلاب و دانشجویان صورت بگیرد، طبیعتاً هر موقع علما هم احساس نیاز بکنند به میدان خواهند آمد".
گام بعدی شان هم بسیج کردن گروه های مختلف- از جمله دانشجویان- علیه کسانی است که توهین کننده به مقدسات قلمداد می شوند. احمد علم الهدی- امام جمعه مشهد، منصوب ولی فقیه- نیز گفته است که اهانت کنندگان از سوی اسرائیل و دشمنان ایران حمایت می شوند:
"این هجمه‏‌ها از طرف یک جریان وابسته به جریان صهیونیستی هست... قضیه اهانت به امام هادی از سمت هر جریانی‌که باشد ریشه در عداوت و عناد نسبت به وجود مبارک امام زمان دارد... دشمنان اصولاً از هر جریانی که بر ضد اسلام و شیعه باشد و یک ارتباطی با جریان نظام اسلامی ما داشته باشد حمایت می‌کنند... هر جریانی به مبانی نظام شیعی ما حمله کند دشمنان از آن‌ها حمایت خواهند کرد".
سوم- دین ستیزان و اهانت کنندگان به دین، کلیه مخالفان دیندار جمهوری اسلامی را مخالف خود می سازند. دینداران مخالف جمهوری اسلامی (به عنوان مثال اکثریت زندانیان سیاسی. احمد زیدآبادی را در نظر بگیرید که فردی به شدت دیندار است و در زندان شاهد بودم که از برخی سخنان درباره پیامبر اسلام به شدت می رنجید. نرگس محمدی نیز یکی دیگر از زندانیان دیندار است) با دیدن دین ستیزان به شدت هراسان می شوند. یعنی با خود می اندیشند: آیا هتاکان و دین ستیزان قرار است جانشین زمامداران سرکوبگر جمهوری اسلامی شوند؟ اینها اینک که فاقد قدرت هستند به دنبال نابودی اسلام و تشیع اند، اگر به قدرت دست یابند با ابزار قدرت چه بر سر دین و دینداران خواهند آورد؟ آیا قرار است تجربه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نسبت به دین و دینداران در ایران تکرار شود؟
چهارم- نقض سیستماتیک حقوق بشر، مهمترین عامل بقا و در عین حال مهمترین نقطه ضعف جمهوری اسلامی است. برجسته کردن شکاف دیکتاتوری و دموکراسی دو پیامد متفاوت برای رژیم و مخالفان دارد. رژیم قادر به بسیج کمترین نیرو به دفاع از خود خواهد بود، برای این که نمی تواند نقض حقوق بشر را موجه سازد. اما همه مخالفان دموکراسی خواه- دیندار و بی دین، چپ و راست، مسلمان و غیر مسلمان، سنی و شیعه، کرد و لر و بلوچ و ترک و عرب و فارس- در یک جبهه علیه جبهه دیکتاتوری قرار خواهند گرفت. حال اگر شکاف دیکتاتوری و دموکراسی به شکاف دینداری و دین ستیزی تبدیل شود، جبهه دموکراسی خواهی فرو می پاشد. با علم کردن بیرق دین ستیزی نمی توان مخالفان جمهوری اسلامی را در یک جبهه قرار داد، اما با شعارها و برنامه هایی چون "آزادی کلیه زندانیان سیاسی و عقیدتی" می توان همه مخالفان جمهوری اسلامی را در یک جبهه گرد آورد.
پنجم- مسأله جامعه ایران مسلمانی مردم ایران نیست. مسأله اساسی استبداد پایدار تاریخی است که در ۳۳ سال اخیر در شکل استبداد دینی حاکم شده است. مسأله ایران، مسأله گذار مسالمت آمیز از استبداد دینی به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و دموکراسی است. حکومت های دینی با دموکراسی های ملتزم به آزادی و حقوق بشر تعارض دارند. به تعبیر دیگر، جدایی نهاد دین از نهاد دولت شرط لازم پروسه گذار به نظام دموکراتیک است. اگر این مدعا پذیرفتنی باشد، باید برای مردم روشن نمود که مخالفان برای حقوق بشر و دموکراسی و آزادی مبارزه می کنند و این آرمان های اخلاقی دین ستیزانه نیستند. در نظام دموکراتیک مردم می توانند آزادانه به زیست مومنانه خود ادامه دهند و رژیم سیاسی به هیچ وجه وارد قلمرو دینداری نخواهد شد. یعنی نه دین خاصی را به مردم تحمیل می کند، نه روایتی خاص از دینی خاص را به پیروان آن دین تحمیل می کند. دولت نسبت به همه ادیان بی طرف است. در حالی که زمامداران جمهوری اسلامی دین را به "آئین نامه ای دولتی" تبدیل کرده و می کوشند تا به زور آن به همه تحمیل کنند.
ششم- اگر به دنبال گذار از نظام استبداد دینی موجود به نظام دموکراتیک باشیم، چاره ای جز همکاری همه مخالفان- در عین تفاوت های عقیدتی و سیاسی- وجود ندارد. همکاری براساس اعتماد صورت می گیرد. اما چگونه می توان به یکدیگر اعتماد کرد؟ باید به تفاوت ها احترام گذاشت. واقعیت این است که افراد باورهای متفاوتی را برگزیده اند، باید به این انتخاب حرمت نهاد. یکی سوسیالیسم را انتخاب کرده است، دومی لیبرالیسم، سومی لیبرتاریانیسم، چهارمی یهودیت، پنجمی مسیحیت، ششمی اسلام، هفتمی بهائیت، هشتمی باهمادگرایی، نهمی امانیسم، دیگران هم باورهایی دیگری برای خود برساخته اند. احترام نهادن به باورهای یکدیگر بخشی از فرایند دموکراتیک است. آدمیان نظام دموکراتیک را ساخته اند تا مردم بتوانند آزادنه به آنچه خود درست می دانند باور داشته باشند و مطابق سبک زندگی خاصی که خود می پسندند عمل کنند. دیکتاتورها آزادی افکار و گفتار و رفتار را به رسمیت نمی شناسند. اهانت کردن به اعتقادات مردم با دموکراسی سازگار نیست.
هفتم- نظام دموکراتیک براساس رجحان های مردم شکل می گیرد. یعنی در دموکراسی اعتبار رجحان های مردم پذیرفته شده است. معنای این امر این نیست که مردم اشتباه نمی کنند و همه رجحان های آنان کاملاً معقول، دارای پیامدهای مثبت و معطوف به کاهش درد و رنج همگانی است. اما،
اولاً: چاره ای جز پذیرش اعتبار رحجان های مردم وجود ندارد. بدیل آن دیکتاتوری است که حاکم خودکامه رجحان های خود را به همه شهروندان تحمیل می کند.
ثانیاً: در فضای آزاد دموکراسی، گفت و گوهای جمعی در قلمرو عمومی صورت می گیرد. هر کس مجاز است هر ایده ای را مطرح سازد،همه مجازند تا ایده ها را به طور مستدل نقد کنند، نقد موجب دفع خطاها می شود و امکان اجماع پیرامون ایده های سنجیده تر را فراهم می سازد.
دین مردم، یکی از مهمترین رجحان های آنان است. مطابق معیارهای دموکراتیک باید اعتبار این رجحان پذیرفته شود. در اینجا می توان اشکال به حقی را مطرح ساخت: مردم لزوماً با استدلال عقلی دین را انتخاب نکرده اند و اینک نیز نمی توانند از همه باروهای دینی خود به طور مستدل دفاع کنند. در پاسخ به این اشکال می توان گفت:
الف- همه رجحان های غیر دینی مردم نیز لزوماً عقلانی نیستند. ب- راه نقد گشوده است. نقد باورهای دینی به رشد باورهای سنجیده تر دینی منتهی می شود. ج- دینداران و بی دین ها می توانند گفت و گوهای ثمربخشی داشته باشند. این مدعا که حقیقت در دست یا جیب ماست، مدعایی بلادلیل است که تاریخ بشری بارها و بارها آن را ابطال کرده است. جدی گرفتن افراد و ادعاهایشان به معنای پذیرش حقیقت مطلق بودن آنها نیست، بلکه به معنای تأمل درباره دلایل و استدلال های آنان است.
در دموکراسی دو پرسش متفاوت طرح می شود: هر کس چه می خواهد؟ فرد چرا آن را می خواهد؟ برای پاسخ پرسش دوم، دو نوع تبیین می توان ارائه کرد. اول- تبیین جامعه شناختی و روانشناختی. دوم- تبیین فلسفی، یعنی کشف دلایل منطقی و آگاهانه افراد. دموکراسی به معنای احترام نهادن به رجحان های مردم را نمی توان صرفاً به احترام گذاشتن به آرای آنها فروکاست، بلکه می بایست رجحان های عمیق تر آن ها- یعنی استدلال هایشان- را فهمید و بدان ها احترام نهاد. اگر استدلالی مخدوش بود، مخدوش بودن آن را به طور مستدل نشان داد.
هشتم- "قرار گرفتن در جای دیگری" یکی از راه های کشف دیگری است. برای فهم "بردگی" یا "تحت سلطه حکومتی استعماری بودن" چه راهی وجود دارد؟ "بی دین ها" باید بکوشند تا درکی معقول از "دیندارها" پیدا کنند. "دیندارها" هم باید بکوشند تا درکی معقول از "بی دین ها" پیدا کنند. به تعبیر دیگر، خداناباوران باید از طریق همدلی چنان خود را به جای دینداران بگذارند که اگر اینها هم به جای آنها بودند، دینداری را انتخاب می کردند. دینداران هم باید از طریق همدلی چنان خود را به جای خداناباوران بگذارند که اگر اینها هم به جای آنها بودند، خداناباوری را انتخاب می کردند. این رویکرد نه تنها فهم دیگری را ممکن می سازد، بلکه زندگی صلح آمیز را امکان پذیر می نماید.
آری، شکاف اصلی اجتماعی ایران زمین، شکاف دیکتاتوری و دموکراسی خواهی است. دین ستیزی از طریق برجسته کردن شکاف دینداری و بی دینی، پروسه گذار به دموکراسی را به حاشیه می راند و به نزاع هایی دامن می زند که هیچ سودی برای جامعه ایران ندارد.
___ali farzanehfar  علی فرزانه فر


0 نظرات:

ارسال یک نظر